
اینجا کسی حرف حسابت را نمی فهمد
حتی دهانت را به تهمت بارها بستند
اینها که در ظاهر لباس دوست میپوشند
در پشت سر افسوس،با ابلیس هم دستند
اینجا سرت را این جماعت شیره میمالند
بعدش به ریش سادگی های تو میخند ند
هر جا که پای آبروشان در میان باشد
یک جا تمام جرم را پای تو میبند ند
اینجا خیانت میکند مردی که زن دارد
زنها نجابت را حراج کوچه ها کردند
نکبت تمام آدمکها را نجس کرده
امشب خیابانها همه بازیچه دردند
اینجا نمان و خاطراتت را به دار آویز
بسپر تمام شهر را دست فراموشی
حتی من و دستان من درگیر طاعونند
بی من برو از پیکر شبهای خاموشی
بالا بیاور نفرت و بغضی که جا مانده
روی دل بی حرمت این شهر افسرده
بوی تعفن می دهد شهر خیانت ها
شهری که از این آدمکها زخمها خورده
او می رود از شهر من،از شهر طاعونی
دل میکند از نسل آدمهای تکراری
از آدمکهایی که مسخ روح شیطانند
|